#پناه_زندگی_پارت_483


-میخوام اون پسره رو بهم نشون بدی؟

-کدوم پسره ؟

-همون که دوسش داری

-آها نمیشه

-چرا

-بعدها بهت میگم

-خواهش میکنم اذیت نکن ...من واقعا دلم میخواد این پسر بی لیاقت و ببینم

غزل درحالی که میخندید گفت:حق نداری به عشق من توهین کنی

لبخندم جمع شد احساس بعدی بهم دست داد ...احساس یه بازنده ..حسودی داشت خونم رو میخورد لبخند زوری زدم وگفتم:بهتره بریم داخل سرما میخوریرفتیم داخل ...دوباره غزل کمی با مهمون هاش سرگرم شد.منم توی فکر های خودم بودم به این که چطوری تحمل کنم که غزل زن یه نفر دیگه بشه ..وای اصلا نمیتونم فکرش رو بکنم فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه...شام رو میخواستند سرو کنند ...بدون هدف داشتم به غذا نگاه میکردم که غزل با دوتا بشقاب اومد طرفم وگفت:چرا هیچی نکشیدی ؟

-میکشم حالا

-بیا من فضولی کردم هرچی دلم خواست برات کشیدم

به غذا داخل بشقاب نگاه کردم .از هر غذایی یه مقدار کشیده بود ..از دستش گرفتم وگفتم:خیلی هم عالی


romangram.com | @romangram_com