#پناه_زندگی_پارت_481


انتظار این حرف ونداشتم .چرا باید غزل خوشحال باشه که مهسا منو ول کرده..چرا غزا دوست داره بعضی وقتها من وتوی خماری قراره بده ...هی

دوستاش اومدن وغزل وبردن وسط تا برقصه ...پسرها خیلی د.رش میپلکیدن وباهاش میرقصیدن..دلم نمیخواست پسرها دور وبرش باشن اما خب حقی هم نداشتم تا حرفی بزنم احساس میکردم هر پسری که باهاش حرف میزنه رگ گردن من متورم تر میشه ...میترسیدم یکیشون دلش رو ببره....

همین فکرها باعث شده بود اعصابم خورد بشه واخم هام توی هم بره...بوی دود باعث شده بود سردرد بگیرم ...با دستم پیشونیم رو میمالیدم وچشمهامو بسته بودم ...غزل اومد کنارم نشست وگفت:خوبی پیمان؟

همه اون اعصبانیت وسر غزل خالی کردم وگفتم:هیچی خوبم شما به مهمونات برس

در صورتی که هیچ حقی نداشتم که این حرف رو بزنم ...اما همه وجودم میخواست که این حق رو داشتم که دست غزل وبگیرم وبا خودخواهی تمام بگم از کنارم تکون نخور

غزلم اینقدر خانم بود که هیچی بهم نگفت برعکس چند دقیقه بعد لبخندی بهم زد وگفت:بیا ببرمت حیات حالت خوب میشه؟

-نمیخوام

-صحبت می کنیم پیمان خب ؟

-باشه ..قبلش یه قرص بهم بده خیلی سرم درد میکنه

باشه الان برات میارم

تا غزل بره وبیاد .به کاری که کردم فکر کردم .از دست خودم اعصبانی بودم که نتونستم خشمم وکنترل کنم از فردا حتما کلی مسخرم میکنه ...

غزل اومد لیوان وقرص وازش گرفتم وخوردم ..باهاش راه افتادم که برم حیات


romangram.com | @romangram_com