#پناه_زندگی_پارت_476

-آرایشگاه

از داخل اتاق وسایلی که نیاز داشتم رو برداشتم واومدم بیرون وگفتم:ایلیا من دارم میرم آرایشگاه

-شب بیام دنبالت ؟

-نه ماشین میبرم .تو کاری نداری لیندا جان؟

نه عزیز بابای

سوار ماشین شدم ورفتم سمت آرایشگاه...شاگرد آرایشگاه به نظرم از خود آرایشگر ماهر تر بود موهامو اتو وسشوار کشید ودرستشون کرد ...کار موهام که تموم شد آرایشگر اومد صورتم رو درست کرد ..توی همه اون مدت چشمهام وبسته بودم وبه قیافه شیرین پیمان فکر میکردم ..به اون صورت مردونه اش با اون ته ریش های مشکیش ..اون صورت مظلوم ومهربونش ..وای خدایا چطور تحمل بیارم که اون دست های یکی دیگه رو بغل کنه ونوازشش کنه ...احتمالا اون روز روز مرگ منه ..اگه خدای نکرده پیمان با یکی دیگه ازدواج کنه من شب عروسیش خودم رو دار میزنم این عهدی بود که با خودم بسته بودم

-خب تموم شد عزیزم

چشمهام وباز کردم وبا دیدن خودم واقعا شگفت انگیز ..ابروهام نازک تر از همیشه شده بود چشمهام به کمک خط چشم کشیده تر به نظر میومد ..خودم که از خودم خیلی خوشم اومد امیدوارم پیمان هم خوشش بیاد ...به خاطر پیمان عزیزم تصمیم گرفته بودم شالم رو روی سرم نگه دارم وقتی دوست نداره چرا باید کاری رو انجام بدم که دوست نداره

ساعت ونگاه کردم هشت بود احتمالا مهمون ها تا الان اومدند ..سوار ماشین شدم وبا سرعت صد وبیست ها خودم رو به خونه رسیدم....با مهمون ها سلام واحوال پرسی کردم واومدم اتاق تا لباسم رو عوض کنم ..لباسم هم تا حدودی پوشیده بود ومشکلی نداشت .چقدر مامان غر زد اما من کار خودم وکردم

مامان اومد توی اتاق وگفت :الهی قربونت بره مامان چقدر خوشگل شدی

-جدی خوبم

-عالی عالی

شالم رو روی سرم مرتب کردم وگفتم :خب من حاضرم بریم ؟

romangram.com | @romangram_com