#پناه_زندگی_پارت_472
صدای دست بچه رفت هوا ..همه ی این کارها می ارزید به یه لبخند زدن غزل
انگار اصلا باورش نمیشد که کسی یادش باشه امروز تولدش وبراش تولد بگیرن اما حقیقیت این بود که کسی واقعا خبر نداشت امروز تولد غزل ومن همه رو خبر کرده بودم
غزل اومد سمتم وگفت:سلام
از ته دلم لبخندی زدم وگفتم:تولدت مبارک
-تو هم یادت بود؟
-آره .وامروز روز مهمی برام
-چرا؟
-چون تو به دنیا اومدی
سرش وانداخت پایین وروی صندلش نشست.کنارش نشستم گفت:اصلا فکر نمیکردم کسی یادش باشه
-چرا
-نمیدونم فکر میکردم کسی حتی یه تبریک هم بهم نگه
-خیلی خودت دست کم میگیری تو برای همه عزیزی مخوصا برای ...
به اینجا که رسیدم نتونستم بگم یعنی اصلا روم نشد
romangram.com | @romangram_com