#پناه_زندگی_پارت_467


-اوه اوه سقف ریخت

-چرا؟

-اعتماد به نفست رسید به سقف دیگه

-ای بدجنس

صبحونه رو که خوردیم خواستم حاضر بشم با علی بریم آرایشگاه اما حرفی که فرخنده خانم زد به زندایی گفت باعث شد باهمه ی نفرتم به فرخنده خانم نگاه کنم

-بیا شما برو آرایشگاه اینقدر زحمت نده بچه ها هستن با مهتاب ظرف ها رو میشورن

زندایی نگاهی کرد وگفت:زحمت میشه که

فرخنده خانم:نه بابا زحمت چی

دلم میخواست اون لحظه سرم رو بکوبم به دیوار .اما به خاطر زندایی واحترام هایی که بهمون کرده بود حرفی نزدم...ظرف ها رو جمع کردیم وبردیم آشپزخونه ...سارا اومد کنارم ایستاد وگفت:بذار باهم بشوریم؟

-مگه نمیخوای بری آرایشگاه؟

-نه بابا وقت ندارم..درضمن با کی برم فرخنده خانم نمیذاره احمد بیاد طرفم

-به نظرت مشکلش چیه این همه اذیت میکنه


romangram.com | @romangram_com