#پناه_زندگی_پارت_466
-خیلی خب حرص نخور حالا
-حرص خوردن هم داره دیگه..اون الان باید میرفت برای من دنبال آرایشگاه ..اصلا آرایشگاه جهنم یه خبر بهم میداد بعد میرفت...دیدم فرخنده خانم نذاشت بیاد طرفم گفت دیر میشه
-فرخنده خانم درست نمیشه نمیبینی برای من رقیب درست کرده
-حالم دیگه داره از این رفتارها بهم میخوره
مریم اومد داخل ...یه لحظه رنگ جفتمون پرید که نکنه حرفامون رو شنیده باشه..با ترس داشتیم به دهنش نگاه میکردیم که میخواد فریاد بزنه یا نه اما خداروشکر گفت:بیا مهتاب پناه گرسنه اس گریه میکنه..
این وکه گفت جفتمون نفسی از سر راحتی کشیدیم
صبح کمی دیر از خواب بیدار شدم .میدونستم فرخنده خانم الان آبروم وبرده لباس بلندی پوشیدم وبدون آرایش رفتم بیرون..فرخنده خانم با دیدنم چشم غره رفت ودوباره مشغول خوردن چایی شد...
کنار علی نشستم وگفت:خوب خوابیدی عزیزم
-آره تو؟
-من هرجا تو باشی راحت میخوابم؟
-آره؟
-آره
پس بیا فعلا این لقمه رو هم بگیر که از دست من یه مزه دیگه ای داره؟
romangram.com | @romangram_com