#پناه_زندگی_پارت_463


دمغ اومدم بیرون ..از دست علی ناراحت بودم حتی نفهمید زنش کجاست ؟کجا رفت ؟اصلا نیومد دنبالم////

روی سنگی نشستم کمی بعد احساس کردم سایه کسی افتاد روم.با ترس سرم وبلند کردم وبا دیدن علی نفسی از سر آسودگی کشیدم...

علی نشست زمین ونگاهی بهم کرد ...سعی کردم توی چشمهاش مستقیم نگاه نکنم....من به علی ایمان داشتم توی این مدت اتفاق هایی افتاد که بهم ثابت شد علی برای همیشه برای من .هیچکس هم نمیتونه اونو از من جدا کنه ...میدونستم علی بهم وفاداره ..اما من حسود بودم نمیتونستم تحمل کنم شوهرم کنار کسی بشینه که بهش چشم داره..قلبش براش میزنه ودوسش دارم .من یه زنم بااحساسات زنونه .علی حریم من کسی که به حریم من نزدیک میشه وبهش محبت میکنه من نمیتونم ساکت بشینم..نمیتونم واستم ونگاه کنم کسی که همش منتظر چشم من واز علی دور ببینه بره پیشش یاد قدیما کنه ...

الان از علی ناراحت نبودم اما بدم نمیومد علی یه ذره منت بکشه که مطمئن تر بشم هیچ کار حدیث باعث نمیشه من فراموش بشم.

-خانمم؟؟

-...........

-نگام نمیکنی الهی قربونت برم

نگاش کردم وگفتم:علی

-جون دلم .جان علی

هیچ حرفی نداشتم که بزنم فقط دلم میخواست صداش بزنم..اومد نزدیک تر دستم وگرفت توی دستش وبوسه کوتاهی روشون نشوند وگفت:چرا تنها اومدی ؟مگه علیت مرده

-سر شما آخه شلوغ بود

-قربون حسودی کردنت برم...تو اومدی وگفتی که بریم بیرون ومن نیومدم


romangram.com | @romangram_com