#پناه_زندگی_پارت_462
علی گفت:حدیث هیکلم خراب نشده؟
حدیث خوشحال از این که علی اونو مخاطب قرار داده گفت:نه مثل همون موقع ها عالیه
-خداروشکر ...میترسم با این همه خوراکی که مهتاب به خوردم میده ولوسم میکنه از ریخت بیفتم منم که از خدا خواسته همش میخورم
-نه الان خوبی اما باید مواظب باشی دیگه...من که خودم اصلا از آدم های چاق خوشم نمیاد
-آره باید مواظب خودم باشم وگرنه مهتاب دیگه نگام نمیکنه اون روز روز مرگ من
گفتم:اااا..خدانکنه عزیزم من تورو هرجور باشی دوست دارم ..
از بدجنسی خودم خندم گرفته بود .اما خب حقش بود باید میفهمید رابطه ما به قدری عمیق وعشقی که هیچکس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه هیچکس...
رسیدیم .زندایی علی خیلی زن خوبی بود نهایت احترام رو بهمون کرد وچقدر ممنون ما بود که به عروسیش رفتیم ...یادم باشه حتما اینا رو مهمون کنم...
به خانم ها یه اتاق دادن به آقایون هم همین طور ..به هرحال کمبودجا بود دیگه .دایی علی هم اینجا رو اجاره کرده بود که مهمون هاش آواره نباشن وگرنه خونه خودش تو بهترین جای تهران بود...چمدون کوچیکی و که برداشته بودم وگذاشتم کنار میز وکیف خودم رو هم روش گذاشتم واومدم بیرون...
حدیث کنار علی نشسته بود وداشت یواش یواش براش حرف میزد ..نمیدونم چرا با دیدن این صحنه داغ کردم من که علی رو دوست دارم بهش هم اعتماد کامل دارم شاید انتظار داشتم از پیشش بلند بشه وبه حرفهاش گوش نده..علی که میدونست من چقدر نسبت به حدیث حساسم...ناخودآگاه اخم هام توی هم رفت .زندایی علی چایی رو طرفم گرفت گفت:بفرمایید عزیزم
-دست شما درد نکنه اینجا چقدر خوشگل...اشکال نداره من برم بیرون یه ذره بگردم
-نه عزیزم راحت باش
-خیلی ممنون ...
romangram.com | @romangram_com