#پناه_زندگی_پارت_459
-برای این بیشتر از خودم خریدم
-مبارکتون باشه باید بریم خونه حتما ببینم
گارسون که اومد .سفارش ها رو دادیم ....به پیمان نگاه کردم داشت با غزل صحبت میکرد به حالت چشمهاش ..به لبخندش .نمیدونم من زیاد مشکوک شده بودم یا واقعا یه چیزی هست
اون شب بعد از شام به اصرار غزل پیمان رو به خونه رسوند وما هم به خونه خودمون اومدیم...
رسیدیم افتادم روی مبل وگفتم:وای مردم از خستگی
-آره روز سختی بود پاشو پاشو لباستو بپوش ببینمت بریم بخوابیم
-باشه تا من میپوشم شیر پناه رو حاضر کن
-به روی چشمم
لباس رو پوشیدم ..موهامو باز کردم وکمی با دستم حالتش دادم ...صندل هام هم پام کردم واومدم بیرون..علی آشپرخونه بود وداشت شیشه شیر و تکون میداد ...از پشت دستم وانداختم دور گردنش ..برگشت سمتم وبا دیدنم گفت:وای ببین چه کرده خانمم
-خوشگل
-اوهوم
-میپسندی ؟
romangram.com | @romangram_com