#پناه_زندگی_پارت_458

باشه به لیندا هم سلام برسون خدافظ

.........

بعد از این که گوشی وقطع کرد گفتم:خب بریم اما مهمون من

-آخه ...

-آخه نداریم .میخوای زنگ بزنیم علی وپیمان هم بیان یا معذب میشی

-معذب ؟نه بابا اتفاقا باشن خیلی هم خوش میگذره

تمام حرکتهای غزل رو زیر نظر داشتم وقتی اسم پیمان رو میاوردم یه جورایی هوشیار میشد.این اتفاق چندبار هم افتاده بود ....باید از موضوع سر درمیاوردم

زنگ زدیم علی وپیمان وهم بعد از چند دقیقه رسیدن رستوران ...پیمان کنار غزل نشست وگفت:آبجی بهترین پیشنهاد رو دادی

یه جورایی به پیمان هم مشکوک بودم...علی دستم رو از زیر میز گرفت وگفت:خسته شدی آره

-آره خیلی ...پاهام داره میترکه

درگوشم گفت:الهی قربون پاهات برم من .چی خریدی حالا

-یه لباس خریدم که میدونم خوشت میاد کاملا پوشیده است

-من به سلیقه تو ایمان دارم.برای این وروجک چی ؟

romangram.com | @romangram_com