#پناه_زندگی_پارت_348

تو رو فقط خودم حق دارم ببوسمت به کس دیگه ای نمیدم

-خدافظ عزیزم

-خدافظ خانمی من

دست وصورتم وشستم وسرپایی یه چیزی خوردم همونجوری هم به مامان زنگ زدم وبراش تعریف کردم بنده خدا خیلی دوست داشت بیاد .یادم باشه دفعه بعد حتما مامان رو هم با خودمون ببریم ....

ساعت نزدیک های چهار بهدازظهر بود که علی اومد خونه،تقریبا همه چی وبرداشته بودم لباس های پناه که جدا بود منم برای خودمون لباس زیادی برنداشتم چون زیاد قرار نبود بمونیم.رفتم نزدیکش وگفتم:خسته نباشی

-سلامت باشی !وسایل ها رو جمع کرد ی؟

-آره تقریبا جمع کردم،راستی مامان شام گفت بریم خونه اونها

-مامان هم از ما خواست بریم اونجا ولی اشکال نداره میریم خونه شما به اونها هم یه سری میزنیم

سرم وتکون دادم چی بهتر از این اصلا حوصله شون رو نداشتم .برای علی یه لیوان چایی ریختم وجلوش گذاشتم دستم وکشید وکنار خودش نشوند وگفت: خسته شدیا

-نه بابا چهارتا لباس تا کردم دیگه

-یه خبر خوب برات دارم

-چی

-یکی از دوستامداشت امروز درباره ی یکی از استادها صحبت میکرد که به خاطر زایمانش نمیخواد دیگه بیاد .گفتم اگه دوست داری مدارکتو ببر باهاشون صحبت کن شاید قبولت کردن

romangram.com | @romangram_com