#پناه_زندگی_پارت_234

جلوی خونه فرخنده خانم پیاده شدیم .علی دستم و گرفته بود وکمکم میکرد .فرخنده خانم در وباز کرد سلام واحوال پرسی کردیم ووارد خونه شدیم .

سارا رو دیدم وبغلش کردم وگفتم: چطوری خانم

-ممنون .تو خوبی ؟نی نی ات خوبه ؟اذیت که نمیکنه

-نه بچه خوبیه

-خیلی دلم برات تنگ شده بود

-منم همین طور

-بیا این ور که باهات کلی حرف دارم

-چی شده ؟این مراسم به این بزرگی برای چیه

-دختر خواهر فرخنده خانم از خارج برگشته اونم مهمونش کرده وبه افتخارش داره شام میده

-فرخنده خانم واز این ولخرجی ها

-منم به این موضوع شک دارم مهتاب .حواست روجمع کن

-ایشالله که خبری نیست بیابریم الان برامون حرف در میارن

اومدن بیرون . روی تخت کنار علی نشستم . هوا عالی بود از حق نگذریم حیات فرخنده خانم خیلی خوشگل بود نفس عمیقی کشیدم علی بهم لبخندی زد ودر گوشم گفت: کجا رفتی

romangram.com | @romangram_com