#پناه_زندگی_پارت_232

از حموم اومدم بیرون ولباس های که علی برام گذاشته بودوپوشیدم .بد نیست بعضی وقتها به سلیقه اش احترام بذارم .

اومدم آشپزخونه وبعد از تمیز کردن اشپزخونه وگذاشتن ناهار با خستگی نشستم روی مبل .علی هم نشست کنارم وگفت: خسته شدی نه ؟

-یه کوچولو

-مهتاب بخدا لازم نیست این همه خونه رو تمیز کنی

-علی جون دست خودم نیست نمیتونم خونه رو شلوغ ببینم

-پس به بچمون میخوای چی بگی ؟به هرحال وسایل هاش وزمین میریزه دیگه

-جوری تربیتش میکنیم که وسایلش زمین نباشه

-مهتابی دیگه

خندیدم وشروع کرد م به ترجمه .آقای دادفر اجازه داده بود به شرکت نیام اما کارها رو توی خونه انجام بدهم

ساعت چهار اومدم توی اتاق یه مانتو مشکی گشاد با یه دامن مشکی راسته پوشیدم .کمی آرایش کردم وشالم روی سرم انداختم .علی کیفم رو برداشت وگفت: بریم عزیزم

-آره بریم

اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم .علی گفت: مهتاب

-بله

romangram.com | @romangram_com