#پناهم_باش_پارت_132
نمیدونم کی به خواب رفتم اما صبح که با سردرد شدیدی بیدار شدم احتمال دادم تا نزدیکای صبح بیدار بودم...
باعجله بلند شدم و ابی به صورت همیشه پژمرده ام زدم مانتو شلواری بی توجه به رنگشون بیرون کشیدم وتن کردم و راهیه پایین شدم دنبال سینا میگشتم که توی حیاط دیدمش
به سمتش پاتند کردم و صداش زدم
سینا
سینا: جانم عزیزم ؟ حالت بهتره؟
اره خوبم اماده شو بریم
سینا: سارا با عجله تصمیم نگیر
من نمیخوام این سندارو تورخدا بریم میخوام راحت شم....
سینا: ساراحقته میفهمی؟ ماله توعه حقته حقت
من نمیخوام حتی اگه حقم باشه نمیخوام کمکم کن اروم بشم خواهش میکنم
سرمو که پایین میندازم کنارم می ایسته وبا دستش چونه مو میگیره و بلند میکنه
سینا: من نمیخوام اینارواز دست بدی
اما من میخوام که نداشته باشمشون هر بلایی سرم اومده بخاطر این سندا بوده راحتم کن سینا توروخاک مامان راحتم کن
این روزا گریه برام کار خیلی راحتی شده با هر حرفی اشکام پایین میریزه صورتمو خیس میکنه....
سینا: این هزار بار انگار میخوای من زودتر عمرم تموم شه اره،؟
مگه نگفتم باهر یه قطره از اینا عمرمنوکم میکنی؟
زود بادستم اشکامو پاک میکنم ومیگم معذرت میخوام دسته خودمنیس بخدا
معذرت میخوام...
سینا : میرملباسمو عوض کنم زود میام
سرموبالا میگیرم به رفیق ترین رفیق زندگیمنگاه میکنم خیره میشم به دریای ابیش و لب میزنم ممنون درضمن موهاتو ببند اونطوری بیشتر بهت میاد
دستشو روی چشمش میذاره و تعظیم میکنه ومیگه
سینا: چشم امردیگه ای نیست بانو؟؟
سرم وبه نشونه نه تکون میدم سینا ازم فاصله میگیره
با چشمم رفتنشونگاه میکنم یکی از مردهای مرد واقعیه دور ورم سینا بود چقدر خوب بود داشتنش ....
وقتی از دفتر خونه اومدیم بیرون اروم بودم من دیگه منت کسی روی سرم نبود ...
پدرم که فهمید نه خوشحال شد نه ناراحت اصلا هیچ عکس العملی نشون نداد...
روزها پشت سرم میگذشتن پدرم هنوز قبول نمیکرد ارش و
خیلی عصبی و ناراحت میشدم اما دلگرمیهای ارش باعث میشد کم نیارم و تحمل کنم
بعد اینهمه مدت من هنوز کابوس میبینم ....
هنوز روزی سه بار بعضی وقتا شایدم بیشتر حموم میرم..
هنوز وقتی اسم اون شب و اون ادم میاد تشنج میکنم...
romangram.com | @romangram_com