#پناهم_باش_پارت_120
چشام که تار میشه انگار کله اتاق دور سرم میچرخه اروم لب میزنم
منو ببخش ارش ...
چشمام که تار شد همه جا که تاریک شد دیگه هیچی نفهمیدم سیاهیه مطلق....
نمیدونم یه ساعت گذشته بود یا چند روز یا حتی شاید چند ماه انگار که یکی صدام میکرد یه حسی بهم میگفت بیدار شو چشماتوباز کن....
پلکام کهباز شد نور اتاق چشمام وزد حس میکردم بدنم خشک شده روی دهنم ماسک گذاشته بودن و دورو ورم پراز سیم دستگاه بود ...
سرم سنگین بود شدید بی حال بودم توی اتاقم کسی نبود
چشم به در دوختم تا بالاخره پرستاری وارد اتاق شد
چشمای باز منو که دید سریع به طرفم اومد و زنگ بالای سرمو زد
پرستار: بلاخره به هوش اومدی ؟ خانواده ات داشتن دق میکردن دیگه
دراتاق که باز شد وپشت سرش یه پرستار و دکتر دیگه وارد شدن به سمت اونا برگشت و گفت
پرستار:خانزاده مون بهوش اومد بالاخره اقای دکتر
دکتر خداروشکری گفت و دستگاه هارو چک کرد و ماسک از رودهنم برداشت
دکتر: میتونی راحت نفس بکشی
سرموبه معنیه اره تکون میدم و نگاهشون میکنم
که پرستار دوم میگه:
میرم به خانواده اش اطلاع بدم
بارفتنش دکتر وپرستار مشغول جمع کردن دستگاه ها شدن ومن مات نگاهشون میکردم
دوست داشتم الان اون دنیا وتوی برزخ بودم نه اینجا و روی این تخت
من حتی لیاقت مردن هم نداشتم....
به نیم ساعت نکشید که در باز شد و مینا وارد شد وبا دو به سمتم اومدو منوبه خودش فشرد
مینا: این چه کاری بود دختر دقمون دادی که دورت بگردم الان خوبی؟
سکوت که میکنم بهچشمام نگاه میکنه ومیگه
مینا: چرا ساکتی؟
نگاهش میکنم وچیزی نمیگم روی صندلی کناره تخت میشینه و دستمو تو دستش میگیره
مینا: الان پنج روز بیهوشی همه مون ترسیده بودیم خیلیم ترسیده بودیم پدرت حالش خوب نیس سینا هم بهتره از حالش نگم الاناس که پیداشون بشه اونا خونه نبودن وقتی از بیمارستان زنگ زدن من بهشون خبر دادم....
در که با صدا باز شد وپدرم روی ویلچر و سینا پشتش توی چهار چوب ظاهر شدن رومو به سمت دیگه برگردوندم ....
دیگه نمیخواستمشون .....
صدای پدرم باعث شدم کمی فقط کمی به سمتش مایل بشم
بابا: باید جوابگو باشی به خاطر این کارت ولی وقتی رفتیم خونه
باید ماهم بدونیم چرا اینکار و کردی مگه نه؟
پوزخندی به حرفش میزنم یعنی نمیدونه؟؟
romangram.com | @romangram_com