#پناهم_باش_پارت_118

سلام ممنون
ارش که پشت سرم وارد میشه دکتر باتعجب نگاه میکنه ومیپرسه
دکتر: معرفی نمیکنی سارا خانم؟
قبل از من ارش جواب میده ارش هستم ودستشو به سمت دکتر دراز میکنه ومیگه خوشبختم
دکتر: منم خوشبختم اقا ارش خوشحالم که اینجا کناره سارا میبینمت بفرمایید لطفا
هردوکنار هم روی مبل دونفره ای میشینیم وارش باز دستمو تو دستش میگیره شروع به صحبت با دکتر میکنه ....
دکتر: خب سارا جان بهتره شروع کنیم
بله حتما فقط واقعا یادم نیس کجا بودیم
دکتر:همونجا که توی بیمارستان فهمیدی داییت پدرت بوده
حتی فکر کردن به اون روزای تلخ حالم و بدمیکرد باز برگشتم به گذشته به جلوی بیمارستان وپیش سینا.....
(گذشته)
وقتی از کنار سینا گذشتم باز بازوم کشیده شد ولی این بار منو دنبال خودش میکشید تا رسیدن به ماشین پشت سرش قدم برمیداشتم و بازوم توی دستش بود
درو‌که باز کرد ومجبورم کرد کنارش بشینم خودش هم ماشین و دور زد و طرف دیگه نشست و ماشین و روشن کرد...
سکوت کرده بودم به اندازه تمام دردام به اندازه ی تمام بی کسی هام ...
من حق نفس کشیدنم نداشتم منی که پدرومادرم منو نخواسته بودن حق نفس کشیدنم نداشتم چه برسه به اینکه از کسی انتظاری داشته باشم همین که منه بی پدر ومادره اضافی رو‌بزرگ کرده بودن منت سرم گذاشته بودن ولی بس بود دیگه همه چی تمومه همه چی......
دیگه نمیخام نفس بکشم دیگه نمیخوام زندگیه ارشم بیشتر از این به گند بکشم همین امشب تموم‌میکنم همه چیزو ....
سینا: این سکوتت اذیتم میکنه سارا یه چیزی بگو
حتی برنمیگردم تا نگاهش کنم
سیناهم میدونسته اما چیزی بهم نگفته ...
فقط منی که مهره ی اصلیه این بازی بودم از هیچی خبر نداشتم...
عمه هام حق داشتن که نخوان اموال برادرشون به من برسه نداشتن؟
فقط کافی بود بهم بگن همه چیزو بهشون برمیگردوندم ...
سینا: یه چیزی بگو ساراتوروخدا نریز تو خودت
بازم‌سکوت میکنم اما باتمام وجودم‌توی قلبم برای خودم‌وزندگیم‌اشک میریزم‌بیچاره منه اضافی منه بی پدر ومادر بیچاره سارا ...
راستی حتی نمیدونم داییم برام اسم انتخاب کرده یا مادرم ...
حتی دیگه همه ی اون عشقی که به مادرم‌داشتم‌فروکش کرده بود مادرم میتونست بهم بگه‌ ونگفت.....
تا خودخونه سینا حرف زدو‌من ساکت بودم سینا قسم دادو من ساکت بودم دیگه حرفی نبود دیگه‌حتی سینا پسر عموم هم نبود ....
به خونه که‌رسیدیم بدون حرف پیاده شدم به سمت ساختمون رفتم از کنار مینا که حالمو میپرسید بی حرف گذشتم دیگه حتی مینا هم زن بابام نبود....
به اتاقم که رسیدم دروقفل کردم وپشتش نشستم امشب تموم‌میشد همه چیز همین امشب....
ساعت که یک شب شد بی صدا درو باز کردم و راهی اشپزخونه شدم جلوی کابینتی که همیشه قرصای بابامو‌میذاشتیم ایستادم درش و باز کردم جعبه قرصارو برداشتم وتوشو نگاه کردم چن ورق از قرص اعصاب قویه پدرمو‌که هر یه دونه اش باعث میشد پدرم به خواب بره برداشتم و راهیه اتاقم شدم....
روی تخت نشستم و گوشیمو برداشتم‌تا برای اخرین بار صدای تنها کسمو بشنوم حتی شده بخاطر ارش و زندگیش باید امشب همه چیز تموم میشد

romangram.com | @romangram_com