#پناه_اجباری_پارت_83
نگام کرد ... ابروشو انداخت بالا و بلند شد ... اومد سمتم ... ترسیدم ... یه قدم رفتم عقب ... پوزخندی زدو گفت : دنبالم بیا ...
دنبالش راه افتادم ... از پله ها رفت بالا ... پشت سرش میرفتم ... میخواست چیکار کنه ... جلوی یه در ایستاد ... بازش کردو رفت داخل ... منم پشت سرش وارد شدم ... در یه کمدو باز کرد ... نگام کرد ... لبخندی زد ... این چش بود ؟! دستشو برد داخل کمد و شروع کرد به بیرون ریختن لباسا ... همه رو ریخت بیرون ... داشتم با تعجب نگاش میکردم ... این سالم نبود ... تموم که شد ... لبخندی زدو گفت : همه شون رو جمع میکنی ...
اومد طرفم ... روبروم ایستاد ... نگاهشو دوخت توی چشمم و گفت : همه رو مرتب میکنی ... هر رنگ یه جا ...
و رفت بیرون ... نگاهی به لباسا کردمو گفتم : خدا شفاش بده ...
رفتم سمت لباسا و نشستم وسطشون ... خدایا ... نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به جمع کردنشون ...
نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد ... پسره بود ...
آقا _ بلند شو سایزات رو بگو بعد بشین سر کارت ...
بلند شدم . از تهمینه متر گرفتم و اندازه هامو روی یه کاغذ نوشتم و دادم به پسره . بعد رفتم سر مرتب کردن اتاق . مرتب کردن لباسا حدود دو سه ساعت وقتمو گرفت . از یه طرف خستگی و از طرف دیگه فکرای مختلف بهم فشار میاورد . وقتی کارم تموم شد خواستم نرم پایین ولی حوصله اخمو تخم این پسره رو نداشتم ، با سرعتی باورنکردنی رفتم پایین . امیدوار بودم کار دیگه ای بهم نده . کلی گشتم ولی پیداش نکردم . به سمت اشپزخونه رفتم و تهمینه داشت گریه میکرد باز .
_ آقا کجاست ؟
تهمینه _ اقا رفت بیرون . گفت کارت تموم شد میتونی استراحت کنی .
بدون توجه به گریش اومدم بیرون . واقعا خسته بودم . رفتم سمت همون اتاق دیشبی . با ذوق رفتم سمت تخت .
نمیدونم چقد گذشته بود . ولی خوابم نمیبرد . منی که از خستگی داشتم تلف میشدم الان ... دلیلش رو میدونستم . افکاری که به ذهنم هجوم اورده بود نمیذاشت بخوابم . فکر بابام . یعنی الان بهشون خبر داده بودن که گم شدم ؟ اگه بابام بفهمه . با این فکر اشکی از چشمم سر خورد . با پشت دست پاکش کردم . بابام هم میتونست کلاهبرداری کنه . مطمئنأ موقعیتش بوده ... ولی این کارو نکرد بعد من همینجوری بلند شدم اومدم دزدی ؟؟ با خودم چی فکر کرده بودم ؟ ای کاش میتونستم بهشون خبر بدم . ای کاش ... ولی چی میگفتم بهشون ؟ اومدم دزدی ؟ صاحب خونه نگهم داشته ؟ صاحب خونه ؟ ولی صاحب این خونه عمه خانومه . کسی که نمیدونم کیه نگهم داشته ؟ بعد یه سال چی کار میتونم بکنم ؟ ساعت رو نگاه کردم . حدود یه ساعت بود داشتم فکر میکردم . انگار تازه داشتم به عمق فاجعه پی می بردم . مشکلاتی که اینجا داشتم یه طرف . سرو کله زدن با این پسره یه طرف . مشکلاتی که بعد یه سال داشتم یه طرف . بغض داشت گلوم رو اذیت میکرد . دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم . بغضم ترکید .
با صدای باز شدن در به خودم اومدم . روسریم از سرم افتاده بود . از رو شونم برش داشتم و سرم کردم .
_ سلام
_ احتمالا چیزی یادت نرفت ؟
romangram.com | @romangram_com