#پناه_اجباری_پارت_82
پسره یه اشاره به دوتامون کردو گفت : میتونید برید ... برگشتم تا برم توی آشپزخونه که گفت : تو وایسا ...
ایستادم ... تهمینه رفت توی آشپزخونه ... برگشتم سمتش ... یه لقمه از پلو و قرمه سبزی رو گذاشت توی دهنش و بعد از چند لحظه گفت : نمیتونم ببرمت بیرون ... امکان داره در بری یا مشکلی ایجاد کنی ... اندازه هاتو بده واست لباس تهیه میکنم ... نمیخوام هرروز با اون مانتو شلوار جلوی چشمم باشی ...
_ باشه ..
پسر _ باید بگی ... چشم آقا ...
_ چشم ... آقا
نگاهی بهم کردو گفت : آفرین یاد گرفتی ... میتونی بری ...
خواستم برم که گفت : به تهمینه بگو امشب وسایلاشو جمع کنه صبح بره ... همین امشب حسابشو پرداخت میکنم ...
_ چشم ... آقا
گفتن آقا واسم سخت بود ... بدم میومد ... عین این خدمتکارای عهد بوقی ... بدم میومد ...
رفتم توی آشپزخونه ... به تهمینه حرفایی که آقا گفته بود رو زدم ... بیچاره زد زیر گریه ... نشستم کنارش ... نمیدونستم چی بگم ... از یه طرف هم باورم میشد این دختر همون دختری باشه که دیشب بود ... یکم که گریه کرد رفت توی اتاقش ... ظرفا رو شستم ... بعد از شستن ظرفا تازه فهمیدم ماشین ظرفشویی دارن ... با حرص از آشپزخونه اومدم بیرون ... دلم میخواست برم بخوابم ... ولی نمیدونستم برم یا نه ... از آشپزخونه اومدم بیرون ... صدای تلوزیون میومد ... رفتم سمت سالنی که توش تلوزیونا بودن ... آب دهنمو قورت دادم ...
_ آقا ؟
بدون اینکه نگام کنه گفت : چیه ؟
_ کاری بامن ندارید ؟
romangram.com | @romangram_com