#پناه_اجباری_پارت_79
بلند شد و سمت در رفت . باید چیزی میگفتم . جدا از تمام وظایفی که بهم داد رسیدگی به عمه خانوم و غذا پختن خیلی سخت بود ... هیچ کدومش رو بلد نبودم . بعدم اصلا تمام این کارها تو یه روز از من بعید بود . تمام این فکرها تو کمتر از یک ثانیه به مغزم هجوم اورد
_ میشه منم حرف بزنم ؟
همون طور که پشتش به من بود جواب داد : نه
_ خواهش میکنم ... من نه غذا پختن بلدم نه پرستاری از یه بیمار .
برگشت سمتم ...
_ این دیگه مشکل من نیست . در ضمن غذا رو خراب کنی یا بلایی سر عمه خانوم بیاری با من طرفی .
و رفت بیرون . دوباره صدای چرخش کلید . سرم رو گذاشتم روی بالش . باید میخوابیدم . ساعت حدود 5 صبح بود و من باید 2 ساعت دیگه از خواب بیدار میشدم . تمام فکر هارو از ذهنم دور کردم . فکر بابام , مامانم ... رها و فکر فرداهایی که نمیدونستم چطور باید بگذرونمشون .
*********************************************
فصل دوم
با احساس خیس شدن صورتم از خواب پریدم . چشمامو نمیتونستم باز نگه دارم . با دستم صورتمو پاک کردم تا بتونم چشامو باز کنم . با دیدن تهمینه اتفاقات دیشب یاداوری شد . از طرز بیدار کردنش حرصم گرفت .
_ نمیتونی صدام کنی بیدار شم . مجبور بودی از همچین وسیله ای استفاده کنی ؟
romangram.com | @romangram_com