#پناه_اجباری_پارت_247


منم بلند شدمو تعظیم کردم ...

_ ماهم !!!!

سهند رو به سروش گفت : جمله به این پر معنایی گفتم ... خانوم میگه ماهم !!!

خنده ام گرفت ... با حرص زدم پشت گردنش ..

سهند _ نکن دختر ! موهامو یک ساعت بود درست میکردم ... خراب میشه میمونم روی دستتونا !

_ چشمم روشن ... گوشی من کو زنگ بزنم به این دختر خاله ام ؟!!!

سهند منو کشید توی بغلش و گفت : من قربون خواهر گلم بشم ...

نگام افتاد به کسی که کنار درورودی خشکش زده بود ... بی اختیار خودمو کشیدم از توی بغل سهند بیرون ... سهند رو بهم کردو گفت : برم بهشون تبریک بگم ...

و رفت ! نگاهمو ازش گرفتم ... نشستم کنار سروش ...

سروش _ کو صدرا ؟!!

خواستم نشونش بدم که دیدم اونم مثل سهند کنار ترنم و احسان ایستاده ... تبریکشو گفت ... زودتر از سهند ... برگشت ... نگاش گره خورد توی چشای من ... بغضمو فرو دادم ... نگاهشو ازم گرفت و رفت سمت گروهی ...

سرمو انداختم پایین ... احساس میکردم خیلی عصبانیه از دستم .. ولی کسی که باید عصبانی میبود من بودم نه اون !!!

....................................

آروم آروم باهم دست میزدیم ... ترنم دیوونه چنان عشوه ای میومد واسه رقصیدن که احسان دهنش یه متر باز مونده بود ... تازه اون روی ترنمو دیده بود ...

آهنگ عوض شد ... چراغا رو خاموش کردم ... سریع رفتم سمت ترنم ... زیر گوشش زمزمه کردم : خرت از پل گذشت حالا داری خودتو نشون میدی نه ؟

romangram.com | @romangram_com