#پناه_اجباری_پارت_246


رو به من کردو گفت : راسا خانم فکر نکنید میخواستم از سرمون بازتون کنما ... خوده صدرا بهم گفت ...

لبخندی زدمو گفتم : نه بابا این چه حرفیه ... احتمالا کاری داشته ...

برگشتم سمت ترنم ... با حرص گفت : زنگ زدی بهش ؟

چشامو بستمو گفتم : ترنم بیخیال ...

چشامو دوختم توی چشاش ...

_ تو خوش بگذرون ... به درک که نمیاد ...

قبل از اینکه چیزی بگه رفتم سمت آشپزخونه ... اشکام جاری شدن ... سخت بود واسم ... سخت بود که اینجوری آدم حسابم نکنه ... خیلی عصبی ام میکرد ... یه لیوان آب خوردم و برگشتم بیرون ... مانتومو دراوردمو اویزون کردم و روی یکی از صندلی ها نشستم ... نگاهمو دوختم به ترنم ... چقدر خوب بود که زندگیت معمولی آغاز شه !

یکی کنارم قرار گرفت ... برگشتم سمتش ... با دیدن سروش لبخندی روی لبم نشست ...

سروش _ خوب هستید مادمازل ؟

نگاش کردم ... کت شلوار پوشیده بود ...

_ خیلی بهت میاد !

لبخندی زد ...

سروش _ به توهم خواهری ... درضمن خیلی خوشگل شدی !

_ درسته !

برگشتم سمت صدا ... سهند تعظیمی کردو گفت : ارادتمند دختر عمو !

romangram.com | @romangram_com