#پناه_اجباری_پارت_236


سهند _ چرا چیزی بهم نگفتی ؟ از زیر سنگم شده بود پول پیدا میکردیم ...

_ کم پولی نبود !

سهند _ ولی اونقدر بی غیرت نبودیم که بزاریم این بلا رو سر خودت بیاری !

_ من هیچ بلایی سر خودم نیوردم ...

آره جون عمه جانت !

سهند _ من خر نیستم راسا ... فکر نکن دروغی که به بقیه گفتی رو میتونی فرو کنی توی کله ی من !

_ چه دروغی ؟!

سهند _ اینکه اون عوضی رو دوست داری !

برگشتم سمتش ... بدم اومد به صدرا گفت عوضی ... شاید قبلا بوده ولی الان اینجوری نبود ... خوب شده بود ...

_ درست حرف بزن ... درسته دوسش نداشتم ولی دلیل نمیشه که نخوام باهاش ازدواج کنم !

با حرص ایستاد ... الان اگه توی خیابون نبودیم میزد لهم میکرد ...

سهند _ تروخدا دهنت ببند تا نبستمش ... معلوم هست چه زری میزنی ؟ مگه رو دستمون مونده بودی ؟!!! دیوونه 16 سالته ... به خودت نگا کن ... به کجا رسیدی ؟

با اینکه خودمم حرصم گرفته بود لباسشو کشیدم تا راه بیفته ...

_ من اومدم بیرون حوصله ام سر نره نه اینکه بشینی دعوا کنی باهام !!!

سهند _ چرا داری وانمود میکنی چیزی نشده ؟

romangram.com | @romangram_com