#پناه_اجباری_پارت_230


مامان _ صدرا !

ای صدرا بمیره ... عزای صدرا رو ببینم ... خودم دفنش میکنم ...

مامان _ ببر دیگه !

اومدم بیرون ... نفس عمیقی کشیدم ... چهره ام باید بی تفاوت میشد ...

_ سلام !

صدای بابا و صدرا قطع شد ... یه بشقاب گذاشتم جلوی بابا و یه بشقاب جلوی صدرا ... اول جلوی بابا گرفتم ... برداشت ... جلوی صدرا گرفتم ... دستش اومد جلو ... کمی دستشو تکون دادو گفت : سیبا ترشن ؟

سرمو بلند کردم ... دوست داشتم ظرف میوه رو توی سرش بکوبونم ... اونم زل زده بود توی چشمام ... فکم داشت از فشار خورد میشد ...

_ نخیر ...

لبخندی زدو یکی از سیب ها رو برداشت ... میدونستم ترشن ... برای لجش این حرفو زدم .... ظرف میوه رو گذاشتم روی میز ... خواستم برم که بابا گفت : نمیشینی ؟

_ میخوام برم ببینم مامان کاری نداشته باشه ...

بابا _ بشین ... مادرت کاری نداره باهات ...

به ناچار نشستم پیش بابا ... چشمم افتاد به رها که داشت فیلم میدید ..

بابا _ هرکی ندونه فکر میکنه اونجا ازت بیگاری میکشیدن .

نگام چرخید سمتش ... لبخندی زدمو گفتم : بدم میومد از اونجا ...

بابا _ خدا خودش جای حق نشسته ... الکی بهت تهمت زدن ....

romangram.com | @romangram_com