#پناه_اجباری_پارت_229
بابا _ عروسک بابا ؟ خوشگل بابا ؟
بغض گلومو گرفته بود .... آروم چشمامو باز کردم ...
_ سلام بابا .
بابا _ سلام قربونت برم ... چقدر میخوابی بابا ؟
_خسته ام ...
بابا _ بلند شو بلند شو ...
نشستم ... بابا درحالی که داشت میرفت بیرون آروم گفت : مهمون داریم !
و رفت بیرون ... اسم اون مهمون بود ؟! اون رحمت نبود ... اون عذاب بود .... از سرجام بلند شدم ... لباسمو عوض کردم ... یه پیرهن مردونه گشاد سیاهو سفید با یه شلوار لی گشاد و یه شال سیاه پوشیدم ... اومدم بیرون ... اول رفتم سمت دستشویی ... صورتمو شستم ... چشمام هنوز قرمز بود ... اینو میتونستم به بهانه خواب بزارم ... رفتم توی آشپزخونه ... مامان داشت غذشو چک میکرد ...
_ سلام مامان !
برگشت طرفم .
مامان _ خدا خیر بده باباتو ... نمیومد تورو بیدار کنه تو تا فردا هم میخوابیدی .
_ ساعت چنده مگه ؟
مامان _ 6 ...
یه تیکه از گوجه توی سالادو برداشتم ... مامان ظرف میوه و بشقاب هارو داد دستم و گفت : ببر ...
خودمو زدم به اون راهو گفتم : کی اومده مگه ؟
romangram.com | @romangram_com