#پناه_اجباری_پارت_205


خنده ام گرفت ... همیشه وقتی دعوا میکرد من باید میرفتم وساطت ....

_ نخیر آقا محمد ... اینبار دیگه با خودته !

با حرص گفت : اینبار برو ... دیگه نمیخواد ...

_ نچ !

دوباره دراز کشید روی تخت و گفت : پس من نمیرم !

چشام گشاد شد ... بالشو از زیر سرش بیرون کشیدم و زدم توی سرش ...

_ محمد بلند شو !

بالشو گرفتو گفت : منو میزنی ؟

باز تصور اون روز که روش آب ریخته بودم اومد جلوی چشمم ... این میخواد تلافی کنه ...

سریع بلند شدمو گفتم : نـــــــــــــــــــــــه !

محمد _ راسا شانس بیار نگیرمت !

سریع دویدم سمت در ... درو باز کردمو پریدم بیرون ... چون در به بیرون باز میشد پشت در ایستادم تا نتونه درو باز کنه ...

محمد _ جرعت داری برو کنار .

_ جرعتشو ندارم و نمیرم کنار .

محمد لگدی توی در زد که باعث شد تعادلمو از دست بدم و برم جلوتر ... تا خواستم بیام سرجام بایستم چشمم توی تاریکی ایستاد ... چشم تو چشم شدم باهاش ... از این فاصله هم میتونستم عصبانیتو از توی چشماش بخونم ... ترس برم داشت ... با خوردن در به کمرم افتادم روی زمین ... دردی که داشتم باعث شد همه چی یادم بره ...

romangram.com | @romangram_com