#پناه_اجباری_پارت_199
من بدون این که فکر کنم گفتم:نه ترنم میدونی که من میترسم
محمد هم پشت سر من گفت:پس من پیش راسا میمونم.
ترنم و آرمین قبول کردن و رفتن.حالا مثلا قرار بود از هم جدا نشیم.صدای محمد منو از فکر دراورد.
_خب راسا جان..چه بازی میخوای اول سوار شی؟
_هیچ بازی ای.شما اگر میخواین سوار شین برین.من منتظر میمونم
محمد_باشه..خب من اول میرم ماشین ..بعدم..میرم کشتی بعد..یه سر هم به رنجر میزنم..بعد..
با شنیدن ماشین چشمام برق زد.ولی خب گفته بودم سوار نمیشم...
محمد_بلندشو بلند شو چشمات لوت داد.اول میریم ماشین بقیشم خدا بزرگه.یا خودت میگی چی دوست داری یا جبوریم اسمه تک تکشون رو بگیم ببینیم دخترمون کدومو دوست داره.
خوشحال از این که فهمیده بود چه بازی ای رو دوست دارم دنبالش راه افتادم.کلی تو صف وایسادیم تا بالاخره نوبتمون شد.خیلی خوش گذشت.با خوشحالی اومدم بیرون.
محمد_خب .حالا کدوم؟
تعارف رو گذاشتم کنار.اومده بودم اینجا که بهم خوش بگذره.کلا شهربازی باعث میشد ادم ناراحتی هاش رو فراموش کنه
_خب..بریم کشتی
محمد_از این طرف..
دنبالش راه افتادم.یه لحظه سرعتش رو کم کرد که بهش برسم.کنار هم حرکت میکردیم که چشمم افتاد به پشمک های صورتی که جلوی یکی از مغازه گذاشته شده بود.سریع نگاهم رو گرفتم.خیلی دوست داشتم ولی درست نبود به محمد بگم پشمک میخوام.خودم هم که نمیتونستم برم بخرم.یه آهی کشیدم و جهت نگاهمو عوض کردم.سوار کشتی شدیم.بر خلاف ماشین زیاد تو صف نبودیم.انقدر جیغ زده بودم دیگه صدام در نمیومد.
محمد_بیا بریم من دلم یه چیزی میخواد..
romangram.com | @romangram_com