#پناه_اجباری_پارت_169
تورج _ دیوونه اون یه بچه بود نباید تنهاش میذاشتی !
وارد حال شدم ... هرکی به یه وضعی نشسته بود .... ترنم ایستاده بود و پشتش به من بود ... تورج و صدرا هم نشسته بودن و پشتشون به من بود ... محمد هم که روبروی من بود و سرش پایین ...
_ سلام !
محمد سرشو بلند کرد ... اون سه تا هم برگشتن سمت من ... ترنم با عجله اومد سمتمو پرید بغلم ...
ترنم _ دختره بیشعور کجا بودی تو ؟! نمیگی دق میکنم من ؟
خودمو ازش جدا کردم ...
_ ببخشید احتیاج داشتم تنها باشم ...
تورج اومد نزدیک و آروم گفت : خوبی ؟
لبخندی زدمو با اطمینان گفتم : آره داداش ...
رو به ترنم گفتم : من میرم بخوابم ...
و ازشون جدا شدم ... لباس داغونمو عوض کردمو یه لباس تمیز پوشیدم ... روی تخت دراز کشیدم ... حالا میفهمیدم چقدر بدنم درد میکنه ... ولی خستگی بهم چیره شدو خوابم برد ...
با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم ... اطرافو گشتم ... پیداش کردم ... خاموشش کردم و دوباره خوابیدم ... حسش نبود برم مدرسه ...
با صدای خاله چشمامو باز کردم : دخترم تو چرا نرفتی ؟!
_ سلام خاله ...
خاله _ سلام ... چیزیت شده ؟
romangram.com | @romangram_com