#پناه_اجباری_پارت_168
_ گناهم چی بود ؟!
اشکام جاری شدن .... داد زدم : ها لعنتی ؟! گناه من چیه ؟ گناهم چیه که باید اونو تحمل کنم ... گناهم چیه که باید یکی رو نداشته باشم که بهش بگم چه بلایی سرم داره میاد ..
زانو زدم روی زمین ... دستمو گرفتم جلوی دهنم ...
_ گناهم چی بود ؟! من فقط میخواستم پدرمو نجات بدم ... نمیخواستم اینجوری کنم ... چرا صدرا همون روز اومده ؟! چرا ؟! چرا نذاشتی من برم ... چرا یه چیزی جلومو نگرفت ؟ چرا بابا اجازه داد برم ؟؟؟ یعنی همه اینا رو چیده بودی که منو بدبخت کنی ؟ که بهم ثابت شه از همه برتری ... که قدرتمند تری ؟!
داد زدم : آره فهمیدم ... تو قدرتمند ... تو برتر ... من کی گفتم نیستی ؟!
آروم تر شدم : ترو به قدرتمندیت قسم از این باتلاق بیارم بیرون ... غلط کردم ... فقط نجاتم بده ...
صدای گریه ام بلند شد ... سرمو روی زمین گذاشتم زار زدم ... من باخته بودم ... میگفتن اگه از ته دل دعا کنی شاید تقدیرت عوض شه ... شاید خدا حرفاتو بشنوه ... خدایا بشنو حرفامو ... کمکم کن .........
***
با کلیدی که خاله داده بود درو باز کردم ... رفتم داخل .. داشتم بند کفشامو باز میکردم که صدای گریه شنیدم ...
ترنم _ بدبخت شدیم ... حالا چجوری بگیم ؟
تورج _ ترنم تروخدا بس کن ... بدبختیم یکی دوتا نیست توهم زر بزن ...
محمد _ به دوستم گفتم به مراکز کلانتری خبر بده .
ترنم با داد گفت : وقتی نمیتونستی نگهش داری چرا بردیش ؟
صدرا _ بابا به من چه ... خودش رفت ...
رفتم داخل ...
romangram.com | @romangram_com