#پناه_اجباری_پارت_139


لبخندی زدم ..

_ هیچی مامان !

بلند شدم ... دوباره لبخند زدم تا آرومشون کنم ... من کنار خونواده ام آرامش داشتم ... امنیت داشتم ... نباید میترسیدم ازش ...

تورج _ خاله جان صدراست یادتونه ؟

صدرا آروم سلام داد ... وای بچه ام مظلوم شده ... سرم پایین بود ... نمیخواستم نگاش کنم ..

سینا _ کو اون موقع که توی حیاط عمه خانوم بازی میکردیم ...

زن عمو _ بزرگ شدید دیگه ...

شماره پروازمون رو اعلام کردن ...

تورج _ برید دیگه ...

مامان _ صدرا جان شما هم میری تبریز ؟

صدرا _ بله خاله ... باید به یکی از شرکت هامون سر بزنم .

تورج _ بچه زیادی فعالِ .

ترنم _ خب دیگه ما بریم ...

تا اومدم به خودم بجنبم مامان یه بار دیگه منو گرفت بغلش ...

مامان _ مراقب خودت باشیا .. دیگه بزرگ شدی ... خانوم باش .

romangram.com | @romangram_com