#پناه_اجباری_پارت_131
محکم به خودم فشارش دادم .. میخواستم واقعا حسش کنم ... میخواستم بدونم که واقعیه ...
ترنم _ چیزی نیست ...
انگار تازه فهمیدم توی بغل کی ام ... توی بغل کسی که ازش دزدی کردم ... توی بغل خواهرم ... توی بغل عزیزترین دوستم ... گریه ام شدت گرفت ... اینبار بخاطر خجالت ...
ترنم منو از خودش جدا کردو گفت : گریه نکن دیگه ... من اینهمه راه اومدم ببینمت بعد تو ....
_ ترنم خواب نمیبینم ؟
زد زیر خنده ... با تعجب نگاش کردم ...
ترنم _ این چند وقته زیادی خوش گذشته توی خونه اون خونوادهه بهت ... خیلی خوابیدی نه ؟
نگاش کردم ... آروم سرمو تکون دادم ... پس سهند گفته بهشون ...
ترنم _ بلند شو بریم یه چیزی بخور ... از ظهر چیزی نخوردی نه ؟
_ اوهوم ...
ترنم بلند شدو گفت : خودمون تنهاییم ... سهند رها رو برد ...
_ بابا ...
ترنم _ گفتن پس فردا مرخص میشه ...
دستمو کشید و بلندم کرد ...
_ تو چرا اومدی ؟
romangram.com | @romangram_com