#پناه_اجباری_پارت_129
_خب اون وقت نمیتونستن 10 دقیقه دیرتر برن که خانواده منو ببینن؟
سهند_میخوای یه خانواده پیدا کنیم .بعدم که دیگه کاری نداریم.میگیم اینا رفتن خارج..
به معنای واقعی هنگ کرده بودم.رسیدیم به خونه سینا..انقدر ذهنم مشغول بود که هیچی نفهمیدم.
سهند_فعلا نمیخواد بهش فکر کنی.مطمئنن امشب کسی چیزی ازت نمیپرسه.ولی این رفتار خوب ادامه پیدا نمیکنه.اگه کمکت میکنم فقط به خاطر عمو ا که حالش چندان خوب نیست.میدونی که اگه شک بهش وارد بشه براش اصلا خوب نیست.این بار هم تقریبا معجزه شده.
و بعد پیاده شد.خدایا ممنونم به خاطر این فزصت.قول میدم قول میدم دیگه کار بدی انجام ندم.قول میدم..ولی یه چیزی بود که ازش فرار میکردم.و نمیدونستم چجوری میخوام حلش کنم.واقعا نمیدونستم.پیاده شدم و حرکت کردم.دلم برای رها یه ذره شده بود..همین که وارد خونه شدم حتی مهلت نداد سلام کنم.سریع پرید بغلم..محکم به خودم فشارش دادم
رها_راسا فکر نکردی میری من تنها میشم؟نمیدونی پشت سرت چیا که نمیگفتن..
یه چیزی درونم فرو ریخت.اروم گذاشتمش زمین و به سمانه و سینا سلام کردم..صدای طاها اومد:رها بیا بازی دیگه..
خندیدم بهش.انگار اصلا منو ندیده بود.رفتم سمتش و دستامو باز کردم:نمیای بغلم طاها خان؟
پشت مبل قایم شد و با لحنی که انگار ترسیده باشه گفت:برو..نمیخوام ..تو بدی..تو فرار کردی...
بقیه حرفش تو دادی که سینا زد گم شد.دستشو گرفت و بردش تو اتاق.هیچ کس حرفی نمیزد.نگاهم به سهند افتاد و یه قطره اشک.بچه تقصیری نداشت.فقط حرف بزرگتراشو تکرار کرده بود.چرا در موردم همچین فکری کرده بودن؟چرا کسی به چیزای دیگه فکر نکرده بود؟اخه چه دلیلی داشت فرار کنم؟
_سهند میشه بریم خونه؟
سمانه_راسایی ناراحت نشو.بچس یه حرفی از رو نادونی زده..بعد چند وقت اومدی خونمون بعد سریع میخوای بری؟
به سهند نگاه کردم.تحمل اون فظا سخت تر از اون چیزی بود که من توان تحملشو داشته باشم.
سهند_نه سمانه جان..باید بریم راسا باید یکم استراحت کنه.اومدیم دنبال رها.
با قدردانی نگاهش کردم.نفهمیدم چجوری خدافظی کردم و اومدیم بیرون.هر سه تامون ساکت بودیم.تا رسیدن به خونه کسی حرفی نزد.وقتی رسیدیم سهند به رها گفت:رهایی برو تو ما هم الان میایم.
romangram.com | @romangram_com