#پناه_اجباری_پارت_128


انقدر خوشحال شدم که گریه که یادم رفت هیچ سریع لپشو بوس کردم فقط با محبت نگام کرد.

بلند شد.

سهند_من یه پیشنهادی دارم.بیا تو راه بهت میگم.

بلند شدم و راه افتادیم .تا نشستیم گفت:اول کامل گوش کن بعد نظرتو بگو.

اروم حرکت میکرد.

سهند_ببین به نظرم بهتره بگی تصادف کردی و حافظت رو از دست دادی.این بهترین راهیه که به ذهنم میرسه.

یکم فکر کردم.خب نمیدونستم..اومدم حرف بزنم که گفت :صبر کن حرفمو بزنم دیگه.میدونی که این نقشه پر ایراده.باید بتونیم اشکالاتشو رفع کنیم.اولا این که این مدت کجا بودی؟دوما چطور یهو حافظت برگشت؟سوما اصلا چرا تصادف کردی؟چهارما چرا ما پیدات نکردیم؟و غیره.

خودمم داشتم به همینا فکر میکردم...یه جرقه تو ذهنم خورد.یه خانواده..که منو نگه داشتن.از سر خیر خواهی منو نگه داشتن تا حافظم برگرده.منم سر یه اتفاق مثلا یه زمین خوردن حافظم برگشته.طرح جالبی بود..ولی ای کاش واقعا این اتفاق افتاده بود.حداقل.....بی توجه به بغضی که مهمون همیشگیه گلوم بود نظرمو به سهند گفتم.کامل گوش کرد و بعد گفت:میگم خیلی فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی؟یا کسی کمکت کرد؟اخه چی بگم به تو؟بعد نمیگن اون خانواده کجاست؟یا این که میخوای اون صاحبخونه رو برداری بیاری بگی این نگهم داشته بود؟؟

خورد تو ذوقم.خب اینم یه راه بود دیگه..دیگه حرفی نزدم..گذاشتم خودش به یه نتیجه ای برسه.





سهند_صب کن صب کن...بدم نیستا...

با یه حالتی نگاش کردم..خندید..

سهند_میتونی بگی اون خانواده منتظر بودن من حافظم برگرده برن خارج.تو این مدت هم دنبال خانوادت بودن.الانم که خیالشون راحت شده رفتن.

نگاش کردم.

romangram.com | @romangram_com