#پناه_اجباری_پارت_117
و یکی بازوی منو گرفت ... بغض داشت خفه ام میکرد ... سهند هنوز توی شک بود ... منو خواستن ببرن که سهند گفت : وایسیید .
امد طرف ما ... رو به مردی کردو گفت : چرا گرفتینش ؟
مرد _ تصویه حساب نکرده .
سهند با خشم _ فقط به خاطر همین ؟ من پرداخت میکنم .
دستشون دور بازوم شل شد ... سهند اومد طرفم ... نگاهشو دوخت توی چشمام و منو گرفت توی بغلش ... محکم بغلم کرده بود .... انگار بازم میترسید من برم ... صدای لرزونش باعث شد قلبم بریزه : کجا رفتی دختر ؟
دستمو دور کمرش حلقه کردم ... نفس عمیقی کشیدم ... حالا میفهمیدم عاشق این عطرش بودم ... بغضم ترکید ... دیگه نمیتونست منو از خونواده ام جدا کنه ... دیگه سهندو داشتم ...
سهند _ هششششش عزیزم . آروم باش عزیزم .
چنگ زدم به پیرهنش ... انگار نمیخواستم ازش جدا شم .
_ آقا ؟
سهند بی توجه به حرف مرده رو به من گفت : برو توی ماشین ... برمیگردم .
و سوییچو گذاشت توی دستم . با ترس نگاش کردم .. دیگه نمیخواستم تنها باشم ... آروم پیشونیمو بوسید و گفت : درو قفل کن میام .
به ماشینش اشاره کرد ... دستشو ول نکردم ... منو برد طرف ماشین ... نشوند روی صندلی جلو و گفت : الان برمیگردم ...
و درو بست ... قفل مرکزیو زدم و زانومو گرفتم توی بغلم ... کف پام میسوخت ... پا برهنه توی خیابون دویده بودم ... چشمامو بستم ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ... یعنی تموم شد ؟! یعنی از دستش راحت شدم ؟
با صدای کسی که دستگیره رو تکون میداد چشمامو سریع باز کردم ... چشمم ثابت موند روی صدرا .
صدرا _ بیا بیرون لعنتی .
romangram.com | @romangram_com