#پناه_اجباری_پارت_116
سرمو بلند کردم ... یکی بود با لباس فرم ... فکر کنم خدمتکار بیمارستان بود .. نظافت چی احتمالا ... جوابشو ندادم ... خواستم برم که جلومو گرفت و گفت : تصفیه حساب کردید ؟
نگاش کردم ... این امکان نداشت بزاره من برم ... ولی باید میرفتم .
_ من باید برم .
و چشامو بستمو محکم زدم بین پاش ... بیچاره خم شد . سریع پله ها رو رفتم پایین .
_ صبر کن آخ .
یه دری رو باز کردم و دویدم سمت خیابون ... از روی نرده ها رفتم طرف دیگه ی خیابون ... دستمو واسه تاکسی بلند کردم ... نگاهم چرخید سمت در بیمارستان ... چند نفر سعی داشتن دنبالم بیان ... مامورای حراست بودن .
یه تاکسی ایستاد ... پریدم توش و گفتم : دربست .
نگام کرد .
راننده _ پیاده شو آبجی ... دنبال دردسر نمیگردم .
_ تروخدا آقا منو ببرید . من نباید برگردم .
راننده _ پیاده شو .
صداش بلند شده بود ... پریدم پایین ... چند متر مونده بودن بهم ... برگشتم تا بمر که خوردم به یکی ....
خواستم از کنارش رد شم که مچ دستمو گرفت و آروم گفت : راسا ؟
قلبم ریخت ... صدای سهند بود ؟! سریع برگشتم ... با دیدن سهند خشکم زد .. اونم دست کمی از من نداشت ... بی توجه به اخطارای مامورای حراست بودم .
_ ممنون آقا که گرفتینش .
romangram.com | @romangram_com