#پادشاه_من_پارت_698

عشقت بشه همسرت و این یعنی خوشبختی...."
نمیدانم چرا اما در چشمانم اشک حلقه زد،شاید از خوشحالی بود....خوشحالی خوشبختی
عشقت....
چانه ام لرزید:"خوشبخت ی من یعنی داشتن تو...."
باز فرو ریخت عشق « خندید و بی معطلی مرا در آغوش کشید و گفت:"اینجاست که شاعر میگه
"...» از در و دیوار من
اشک هایم قطره قطره پایین ریختند و دلم را آشوب کردند و قلبم را بی قرار....هرگاه از عشقش
حرف می دم اینگونه میشدم....حتی کنار خودش....
انگار که فهمید اشک می ریزم مرا از خود جدا کرد و با تعجب و کمی خنده روی لبانش اشک هایم
را پاک کرد و گفت:"چی شد زندگیم؟؟؟گریه چرا؟؟"
به برق شیطنت چشم هایش نگاه کردم و یواش ،میان گریه ام خندیدم:"عاشقتم....دست خودم
نیست...."
و عشق یعنی همین....یعنی همین شیطنت ها...همین اشک ها و لبخند ها....
و زندگی زیباست اگر عشق باشد و عاشق باشی.....
چشم هایم را بستم و در آغوش و پویانم خزیدم و باز اشک ریختم.....
کتاب زندگی چاپ دوم ندارد....
پس....
باید عاشقانه زندگی کنی...
پایان...

romangram.com | @romangram_com