#پادشاه_من_پارت_569

آب دهانم را پایین فرستادم و بالاخره لب زدم:"شرمنده برای چی عزیزم؟؟؟من واقعا خوشحالم
که تونستم نقش موثری توی زندگیت داشتم"


برنگشت اما زیرچشمی نگاهم کرد و گفت:"من این حال خوبمو به تو مدیونم...."
خدا میداند حرفش با قلبم چه کرد.... انگار قصد بیشتر دیوانه کردن مرا داشت....
فرمون ماشین را محکم فشردم تا احساسم را کنترل کنم و چیزی را به زبان نیاورم که ناراحتش
کند....
ریتم نفس هایم تند شده بود و احساس خفگی میکردم....
شیشه را پایین دادم و هوای بهاری را به ریه هایم فرستادم و سعی کردم فراموش کنم چیزی را
که شنیدم....
چیزی که مرا به آسمان برد و روی ابر ها نشاند.....
حرفی که ذره ذره وجودم را به آتش کشید و عشقش عجیب تر از همیشه در قلبم رخنه کرد....
تک تک سلول های بدنم تحت تاثیر قرار گرفته و انگار قصد اذیت داشتم.....خون به مغزم نمی
رسید و سخت توانستم خودم را ساکت نگه دارم و فریاد نزنم دوستت دارم....
نفس عمیقی کشیدم و ابرویی بالا انداختم و برای بار هزارم به خودم یادآوری کردم که او قلبش را
به نام دیگری سند زده است.....تو محکومی به عشقی یک طرفه...عشقی که ممکن است روزی
تورا از پای در آورد....و باز به خودم و قلب عاشق بی تابم یادآوری کردم که من محکومم به
سکوت.....
روبه روی مطب دکتر ایستادم و با چهره ای درهم و شاید کمی آشفته به پاییز نگاه کردم و
گفتم:"رسیدیم....برو بگو از طرف دکتر کاشف اومدم....کارت که تمام شد زنگ بزن بیام

romangram.com | @romangram_com