#پادشاه_من_پارت_568


چیزی نگفت و این یعنی من هم دیگر مهر سکوت بر لب هایم بزنم.....
ناچار سکوت کردم،وگرنه دلم میخواست ساعت ها با او حرف بزنم و درد و دل کنم.....حرف بزنم و
از من بخواهد آرامش کنم.....اما او دیگر آرام بود....آرام تر از همیشه.....و چقدر تغییر کرده بود در
یک روز با یک حرف من.....
کاش هیچوقت دلم را به کسی نمیدادم که دلش برای کس دیگریست ....آنوقت دیگر لازم نبود
خودم را به آب و آتش بزنم و دنبال معشوقه ی عشقم بگردم.....آنوقت مجبور نبودم گوش بسپارم
به حرف های عاشقانه ای که قطار میکند برای دیگری و من نباید دم بزنم....
همیشه نام عشق یک طرفه را شنیده بودم اما نمی دانستم اینقدر درد دارد و قلب را آتش
میزند....
آهی کشیدم و از فکر و خیال بیرون آمدم...نگاهم را سمت پاییز چرخاندم و گفتم:"خیلی ساکتی
چیزی شده؟؟؟"
شانه ای بالا انداخت و خیلی عادی گفت:"نه اتفاقا خیلی هم خوبم....حرفی ندارم بزنم....راستش از
تو خجالت می کشم....از مهربونی هات....از صبوری هات....از اینکه این یک سال کنارم موندی و
پابه پام اومدی و خم به ابرو نیاوردی....شرمندتم که انقدر زحمتت میدادم و حتی یه تشکر خشک
و خالی هم نمی کردم....واقعا حس میکنم دیگه نمیتونم تو چشمات نگاه کنم...."
خنده ای کوتاه کردم....
باور کردنی نبود صدای تند قلبم تمام تنم را سرد کرده بود.....قلبم طاقت شنیدن این حرف ها را
نداشت.....
او داشت از من تعریف میکرد و من در دلم غوغا بپا شده بود.....همیشه با حرف های کوچکش
قلبم را از حالت عادی خارج میکرد....

romangram.com | @romangram_com