#پادشاه_من_پارت_566

تباه....
احساس میکردم واقعا رنگ آبی روشن به پوست سفید صورتم همخوانی دارد و کمی از حالت روح
بودن بیرون آمدم...
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی کنج لبم نشاندم و از اتاق بیرون رفتم....
پدر و مادرم در حال صبحانه خوردن بودند و با دیدن من متعجب نگاهم کردند....
مادرم سریع بلند شد و سمتم آمد و دستم را گرفت:"چیزی شده پاییز؟خوبی؟؟"
دستش را فشردم:"آره مامان....خوبم....میشه برام یه لقمه کوچیک بگیری؟خیلی گرسنه ام..."
چشم هایش از خوشحالی برق زد و سریع نشست و لقمه ای کوچک برایم گرفت که پدرم
گفت:"چقدر این رنگ بهت میاد پاییز....خیلی وقت بود ندیده بودم بپوشی...."
خندیدم و دستی به شالم گرفتم و گفتم:"آره...از امروز روز های خوبی دارن انتظارم رو می کشن
بابا....دارم خودم رو از اون تنهایی در میارم...میخوام بشم همون پاییز قبلی....چطوره؟؟؟"
با این حرفم که انگار روحشان را تازه و قلبشان را پر از عشق و محبت کرد هردو لبخند به لب از
جا بلند شدند و سمتم آمدند...
پدرم روی پیشانی ام را بوسید و گفت:"منم دلم خیلی برای اون پاییز تنگ شده....خوشحالم که
تونستی از اون گوشه گیری خلاص بشی..."
تنها در جوابش لبخند زدم که در آغوش مادرم فرو رفتم....
آه که چقدر دلم برای این آغوش گرم مادرانه تنگ شده بود....
روی شانه اش را بوسیدم و سریع از او جدا شدم و با لبخند و خوش رویی گفتم:"میترسم دیرم
بشه...باید برم....ببخشید...خداحافظ...."



romangram.com | @romangram_com