#پادشاه_من_پارت_565
نیست....فردا میتونی بیای دنبالم بریم پیش روانشناس؟؟؟"
باز جوابش بعد از یک مکث طولانی بود:"پس تصمیم گرفتی که بری پیش روانشناس....عالیه
پاییز....خوشحالم که انقدر فهمیده ای و به فکر خودت و اطرافیانت هستی....فردا چه ساعتی
بیام؟؟"
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"اگر تو نبودی قطعا حالا حالاها دلم نمی خواست از اون پیله ی
تنهایی در بیام.....هر موقع که تو بگی...."
باز صدایی از او بلند نشد و با یک درنگ کوتاه گفت:"صبح ساعت نه...میام دنبالت...باشه؟"
با اشتیاق سر تکان دادم و گفتم:"عالیه...کاری نداری؟؟"
نفسی باز شبیه آه کشید و گفت:"نه عزیزم مراقب خودت باش...شبت بخیر...."
تلفن را سر جایش گذاشتم و خواستم بلند شوم که تلفن بار دیگر زنگ خورد....
با فکر اینکه پویان است با خنده تلفن را برداشتم و گفتم:"جانم پویان؟!"
صدایی نشنیدم....لبم را گزیدم و با عصبانیت گفتم:"مزاحم...."
و سریع تلفن را قطع کردم و باز به اتاقم پناه بردم.....
خوف داشت تنهایی در آن سالن کوچک و تلفنی که قصد آزارم را داشت.....
روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم با فکر کردن به آینده ای دور از امیرحسین به خواب بروم....
***
به خودم نگاهی انداختم....بعد از یکسال بالاخره تصمیم گرفتم که از پوشیدن رنگ سیاه
خودداری کنم...
این هم خودش یک گام بود برای قوی شدن برای فراموش کردن گذشته ای که سوخت و جوانی ام
romangram.com | @romangram_com