#پادشاه_من_پارت_558
عکس العملش را ندیدم اما دیدم که دارد سمتم می آید...
کنارم نشست و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:"اما من خیلی وقته دلتنگتم و دلم میخواد
محکم بغلت کنم..."
پوزخندی زدم و سرم را تکان دادم:"بعد از یک سال اومدی که چی لیلا؟؟؟اومدی بدبختی
دوستتو ببینی؟؟؟تا حالا کجا بودی که ذره ذره آب شد...نابود شد...پودر شد...تا حالا کجا بودی که
قلبش شکست...خورد شد و زیر پاهای مردم این شهر له شد...کجا بودی؟هان؟؟"
سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت....
بغضم را فرو فرستادم و بینی ام را بالا کشیدم تا اشک هایم سرازیر نشود و بعد از آهی
گفتم:"پاشو برو که بدبختی من دیدن نداره..."
شانه ام را فشرد و با صدایی گرفته و پر از بغض گفت:"اما پاییز..."
میان حرفش پریدم:"چیزی نگو لیلا....فقط برو بیرون و بزار تو تنهایی های خودم بمیرم....برو
بیرون و دیگه برنگرد....فک کن پاییز مُرده....فک کن دیگه دوستی به نام پاییز نداری...."
اینبار او آه کشید:"داری از خونت بیرونم میکنی؟؟؟"
دوباره پوزخند زدم و نگاهم را در چشم های خیس از اشکش انداختم و خیره نگاهش کردم و
گفتم:"جز این راهی برام نداشتی....من یکی رو دارم که خلأ های زندگیم رو پر کنه....یکی رو دارم
که جای همه ی اونایی که کنارم نیستن رو پر کنه و کنارش احساس تنهایی نکنم....."
یواش دستش را روی دستم گذاشت و گفت:"نگو اینطوری پاییز....یعنی انقدر زود منو فراموش
کردی؟؟"
چشم هایم گرد شد و حسی وادارم کرد به خنده....
romangram.com | @romangram_com