#پادشاه_من_پارت_557

مهمان؟؟؟؟من مهمان داشتم؟؟؟
خیلی وقت بود کسی برای دیدن من دیوانه نمی آمد....
با سختی خودم را از تخت جدا کردم و بلند شدم و تن ضعیف و خسته ام را به در رساندم و
دستگیره را در دست گرفتم:"کیه مامان؟؟؟پویان ؟؟؟"
تنها او بود که میتوانست به من سر بزند....
اما او که همین الان رفته بود....
مادرم ضربه ای به در وارد کرد:"نه عزیزم....در رو باز کن تا ببینیش....مطمئنم خوشحال
میشی...باز کن در رو قربونت برم...."


آهی از سر بی حوصلگی کشیدم و در را باز کردم و منتظر شدم آن مهمان ناخوانده وارد
شود....شاید او توانست مرا از این خلوت های همیشگی ام بیرون بیاورد....
سرم که پایین بود،چشمم خورد به پاهایش ....زن بود....
یک دفعه سرم را بالا آوردم که نگاهم در چشم های خیس رفیق نارفیقم.....
چشم هایم قرمز شد و نفسم در سینه ام حبس شد.....
بعد از یک سال آمده بود چه بگوید؟؟؟چه ببیند؟؟منی که دیگر چیزی ازم باقی نمانده است؟؟؟
دستگیره در را رها کردم و سمت تختم رفتم و نشستم و سرم را پایین انداختم که صدایش به
گوشم رسید و حالم را بد کرد:"نمیخوای بیای بغلم؟؟؟رفع دلتنگی کنی؟؟؟"
سرم را به نشانه نه تکان دادم و گفتم:"خیلی وقته دیگه دلتنگ کسی نیستم و دلم آغوش بی
معرفت هارو نمیخواد...."
] :۶۶ در پی تاریکی, ] ,۶ , ۱

romangram.com | @romangram_com