#پادشاه_من_پارت_423
دستم را محکم گرفت و فشرد:"یک عمر انتظارش رو کشیدم پاییز....خسته شدم از انتظار.....الان
که میدونم هست و میتونم ببینمش چرا زجرم میدی؟؟؟"
نگاهم را از او گرفتم....
من قصد آزار و اذیت پدرم را نداشته ام....هرگز این فکر را هم نمیکنم.....
آهی کشیدم:"مسبب همه زجر هایی که میکشید خودتونید بابا نه من....سی سال صبر کردی این
چند روز رو هم صبر کن....اگر خودش بخواد میاد....لطفا منو مقصر جلوه ندید...."
باز نگاهش بارانی شد....
باز من کاری کردم که اشک به چشم های کم سویش بدود...
مقصر این همه بلا و مصیبت پدرم بود.....
پدرم اگر نمی رفت زاهدان....پدرم اگر در کار مواد مخدر نمی رفت....اگر معتاد نمی شد....
اگر به هوای پول و مواد پسرش را نمی فروخت...
اگر کارشان به طلاق نمی کشید نه پدرم تصادف میکرد....
نه من با فکر برادر گمشده بزرگ میشدم....نه پدرم بیست و هفت سال روی ویلچر مینشست و نه
هزار اتفاق دیگر....
پدرم باعث و بانی این همه درد و رنج است....
سخت است بهترین تکیه گاهت را،امن ترین پناهگاه خانه ات را مقصر بدانی...
بغضم را فرو فرستادم و پشتم را به پدرم کردم:"من میرم براتون غذا بگیرم...."
منتظر جوابش نشدم و سریع آنجا را ترک کردم....
یکراست رفتم سمت بخش قلب....
romangram.com | @romangram_com