#پادشاه_من_پارت_422


چشم هایش خوب بودند اما آنقدر گریه کرده بود که سوی دیدنش کم شده بود.....
نگاهی به دستگاه های مختلفی که به مادرم وصل بود انداختم.....
مگر دکترش نگفت ضربه مغزی خفیف بوده،پس چرا بهوش نمی آید.....
آه عمیقی کشیدم و پدرم نگاه کردم.....
چشم هایش را تنگ کرد تا مرا واضح ببیند....
لبخندی زد و دستش را سمتم دراز کرد....
با چشم های پر از اشکم لبخندی زدم و در آغوشش فرو رفتم....
هردو خیره شدیم به مادرم.....
پدرم،محمدرضای عاشق مادرم سرم را بوسید و صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آید
گفت:"خبری از امیرحسین نداری؟؟؟"
سرم را پایین انداختم و راه ریزش اشک هایم را باز کردم....سرفه ای کردم و گفتم:"نه
بابا....خبری ندارم...."
دستش را از دور شانه ام برداشتم و به شیشه تکیه کرد و دست زیر چانه ام زد:"به من دروغ نگو
پاییز....بگو که خبر داری؟؟؟"
آرام سر تکان دادم....
نباید میفهمید که امیرحسین هم در همین بیمارستان است و سه روز پیش عمل پیوند قلب
داشته است.....
اگر این راهم می فهمید به کل نابود میشد....
به زور لب به دروغ باز کردم:"نمیدونم بابایی....خبری ازش ندارم....باید منتظرش بمونی...."


romangram.com | @romangram_com