#پادشاه_من_پارت_289

نفس عمیقی کشیدم و گل را روی میزم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم...


نگاهم کرد و لبخند زد...
لبخند زد و تمام قلبم را به آتش کشید...
نگاهم کرد و تا عمق وجودم را سوزاند...
اگر میدانستم عاشق شدن اینگونه ،ذره ذره آب میشوم هرگز عاشق نمیشدم...
سریع نگاهم را گرفتم و تند وارد آشپزخانه شدم:"بله مامان؟؟؟"
مادر سینی چای را دستم داد:"ببین پاییز خانوم شما استادت رو ببر تو حیاط من یه کاری با
پدرت دارم...استادت نباشه بهتره..."،
متعجب نگاهش کردم:"وا خب کارتو بزار بعد از اینکه رفت..."
لبخندی زد:"نمیشه پاییز جان برو قربونت برم..."
میدانستم حریفش نمیشوم بخاطر همین بی حرف بیرون رفتم و خواستم حرف بزنم که صدای
امیرحسین قفل بر زبانم زد:"دنبال کسی بودم که بتونم باهاش زندگی کنم اما....کسی رو پیدا
کردم که نمیتونم بدون اون زندگی کنم...."
مگر پدرم چه پرسیده بود....
دست هایم شروع به لرزیدن کرد...
باز تپش قلبم بالا رفت....
نفس کم آوردم...
با بهت به پدرم و امیر حسین نگاه کردم...
پدرم لبخندی زد:"انشاالله که کنار هم خوشبخت میشید..."

romangram.com | @romangram_com