#پادشاه_من_پارت_288

مشکوک نگاهم کرد:"آها..."
لبخند کجی زدم:"به قرآن..."


خواست در جوابم چیزی بگوید که صدای بسته شدن در مانعش شد...
نفس راحتی کشیدم و وارد اتاقم شدم...
دلم نمی خواست لباس هایم را عوض کنم...
تنها کیفم را روی تخت گذاشتم و سریع بیرون رفتم...
امیرحسین در را باز کرد و داخل شد...
یک دسته گل بزرگ دستش بود...
پر شده بود از گل های نرگس و گل های ناز صورتی که نامش را نمیدانستم...
چقدر زیبا بود و بزرگ....
چه سلیقه داشت.....
از کجا میدانست من عاشق گل نرگس هستم....
سلامی مجدد کرد و گل را دستم داد و رو به پدرم گفت:"زشت بود دست خالی بیام...قابل شمارو
نداره..."
چرخیدم و وارد اتاقم شدم....
گل را بالا گرفتم و بو کردم....
چشم هایم را بستم...
آه خدا این آمدن یک دفعه و این سبد گل فقط بخاطر عید نیست....
با صدای مادرم چشم هایم را باز کردم....

romangram.com | @romangram_com