#پادشاه_من_پارت_265
نفس عمیقی کشیدم و سریع از آشپزخانه خانه بیرون رفتم...
با شوق موبایلم را برداشتم اما با دیدن اسم عمو امیررضا وا رفتم...
روی تخت نشستم و تلفن را وصل کردم:"سلام عمو جونم...."
باز مثل همیشه خندان بود:"سلام گل دختر....چطوری؟؟؟"
لبخندی روی لبم نقش بست:"قربونت برم...تو خوبی؟؟"
خندید:"مگه میشه صدای تورو بشنوی و خوب نشی؟؟ مامانت خوبه؟؟؟محمدرضا چطوره؟؟؟"
از حرص گوشه شالم را کشیدم و سریع گفتم:"خوبن..."
عمو خندید:"چته هولی؟؟؟حالا خوبه همچنین تحفه ای هم نیست..."
از گفته اش خندیدم...من برای مصطفی هول باشم عمراً...
آرام گفتم:"چی میگی عمو...اه اه بدم میاد از پسره...من هول هم بشم برا مصطفی نمیشم..."
عمو با همان خنده اش گفت:"اووووووه بله صحیح...خوب عمو جون ببین سعی کن بهترین رو
انتخاب رکنی خب؟؟؟"
لبخندی زدم:"چشممممم....عمو شما کی میای کی میای؟کلی دلتنگم خب...."
با صدای مهربانش گفت:"آخر هفته میام وروجک...برو دیگه...سلام برسون خداحافظ..."
با عمو خداحافظی کردم و بلند شدم و از آیینه به خودم نگاه کردم و زمزمه کردم:"وای
امیرحسین زنگ بزن دیگه..."
صدای زنگ در بلند شد...
لبم را به دندان گرفتم و گفتم:"اییییش..."
نفسم را با حرص بیرون دادم و از اتاق بیرون رفتم که موبایلم زنگ خورد...
romangram.com | @romangram_com