#پادشاه_من_پارت_264
با اخم نگاهم کرد:"وای پاییزم هنوز آماده نشدی که...پاشو قربونت برم...باور کن من نمیتونستم
به عاطفه نه بگم اما تو میتونی...بازم میگم اختیار زندگی خودت دسته خودته...بیا و نه بگو اما...با
دلیل..."
لبخندی زدم و گونه اش را بوسیدم:"قربون مامان خوشگلم ...چشم تا شما بری بیرون منم آماده
ام..."
او هم سرم را بوسید و از اتاق بیرون رفت...
در کمد لباس هایم را باز کردم...
چشم چرخاندم...
لحظه آخر لباسی انتخاب کردم و پوشیدم...
مقابل آیینه نشستم و مشغول آرایش...
آنقدر ملیح که انگار اصلا کاری نکرده بودم...
نگاهی به موبایلم انداختم و از اتاق بیرون رفتم...
پدرم با دیدنم لبخندی زد و گفت:"زود بزرگ شدیا.."
خندیدم:"ولی شما پیر نشدی...ببین من کیَم..."
چشمکی زدم و وارد آشپزخانه شدم:"میگم مامان خداوکیلی زیاد کشش ندید....برید سر اصل
مطلب و خلاص...باشه؟؟؟"
آخرین تکه شیرینی را در ظرف گذاشت:"چشم...حالا میای کمک؟؟؟"
خواستم میوه هارا بشویم که پدر گفت:"پاییز خانوم موبایلت داره زنگ میخوره..."
گل از گلم شکفت...
romangram.com | @romangram_com