#پادشاه_من_پارت_262
صدایی صاف کرد و گفت:"امروز وقتی گفتم نیا سر کلاس دلیل داشتم...کم کم داره حضورت توی
کلاسم غیر قابل تحمل میشه...وقتی تو توی کلاسی انگار یه مزاحم تو کلاسه و مانع درس دادن
من ..."
سکوت کرد و من ماندم سوال هایی که در ذهنم نقش بسته بود...
دقیقا منظور حرف هایش چه بود...
زانو هایم را در بغل گرفتم و منتظر ادامه حرفش شدم که ادامه داد:"پاییز تو فقط وفقط مانع
درس دادن منی اما راهی هستی برام برای زندگی....بیشتر از این نتونستم صبر کنم....این حق رو
دارم که بتونم حرف دلمو بزنم....قبلا خواستم برات از عشق بگم گفتی میدونم...خواستم از غم
برات بگم بازم گفتی میدونم....اما حالا میخوام بهت بگم دوستت دارم چون میدونم که
نمیدونی..."
صدایش قطع شد...
چشم هایم تار شد و مغزم سوت کشید...
تمام بدنم سرد شد...
انگار یک سطل آب سرد روی سرم خالی کردند...
میلرزیدم....چه گفت و چه کرد با دل بیقرار من....چه عاشقانه ای گفت و چه کرد با دل عاشق
من...
زبانم بند آمده بود و هوای اتاق برایم خفه کننده ...
انگار اکسیژن به شش هایم نمیرسید...
انگار نفس کشیدن رو از یادم رفت...
به سرفه افتادم که صدای نگرانش بلند شد:"پاییز؟؟؟خوبیی؟؟؟پاییز چرا حرف نمیزنی؟؟؟بخدا
نمیخواستم ناراحتت کنم...پاییز..."
romangram.com | @romangram_com