#پادشاه_من_پارت_261
روی دنده خوابیدم و موبایل را برداشتم...
با دیدن نام استاد تپش قلبم تند شد...
با دست های لرزانم وصل تماس را زدم و سریع سر جایم نشستم...
نفس عمیقی کشیدم و آرام گفتم:"سلام..."
صدای مهربانش به گوشم رسید:"سلام پاییز خوبی؟؟"
تعجب کردم...در این حد صمیمی نبود...شاید سرش به سنگ خورده...
آب دهانم را پایین کردم:"ممنون استاد...شما خوبید ؟ "
خندید:"اگه میتونستی به من بگی امیرحسین خیلی خوب میشد..."
لبم را گزیدم:"نمیشه استاد...اصلا چرا من باید اسم کوچیک شما را صدا کنم؟؟؟"
نفسش را فوت کرد و گفت:"وقتی تو برای من با بقیه فرق دارم ،منم باید برای تو با بقیه پسرا فرق
داشته باشم نه؟؟؟"
کم کم داشتم به حقیقت اینکه عشقمان دو طرفه است پی میبردم...
امیرحسین قطعا برای من با همه فرق داشت...
لبخندی روی لبم جا خوش کرد...اما حرف نزدم...سکوتی بین مان برقرار شد...سکوتی که از حرف
زدن شیرین تر بود...
امیرحسین پس از ثانیه ای سرفه ای کرد و خیلی جدی گفت:"پاییز میشه باهم حرف بزنیم؟؟"
با لحن متعجبی گفتم:"بله استاد اما..."
حرفم را قطع کرد:"اما نیار پاییز....بزار حرفمو بزنم و خودمو راحت کنم..."
چیزی نگفتم و منتظر شدم تا شروع کند..
romangram.com | @romangram_com