#پادشاه_من_پارت_225

نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم...
کنارش که رسیدم متوجه دست روی قلبش شدم...
نگران روبه رویش ایستادم و ناخودآگاه گفتم:"امیرحسین خوبی؟؟"
به سرعت سرش را بالا آورد...
دستم را روی دهانم گذاشتم:"ببخشید استاد...خوبید؟؟"
با همان حال نزار لبخندی زد و گفت:"آره فقط..."
میان حرفش پریدم:"فقط چی؟؟"
معلوم بود از چیزی رنج میبرد آهی کشید و گفت:"برام یه آب معدنی میاری؟؟"


نگرانش شدم...
تند تند سر تکان دادم:"بله استاد الان میام..."
سریع از او دور شدم...وارد رستوران شدم و به اولین میز که رسیدم و آب رویش بود را برداشتم و
با دو بیرون رفتم....
در صندلی های عقب باز بود سریع جلو رفتم و نفس زنان گفتم:"بفرمایید..."
بطری را از دستم گرفت:"پ...پاییز تو...داشبورد...یه...یه بسته قرص هست بهم بده..."
آنقدر نگرانش بودم که هرچه میگفت سریع انجام میدادم...قرص را سمتش گرفتم که گفت:"یه
دونه بهم بده..."
در بسته را باز کردم یک قرص را در دستش گذاشتم...
حالم دست خودم نبود...
انگار نیمی از جانم درد داشت و رنج میکشید...

romangram.com | @romangram_com